سوار اتوبوس شده بودند.
سه تا دوست با رنگ های مختلف، یکیشون چادری بود، دوتای دیگه کمی ظاهرشون فرق میکرد با اولی.
مشغول حرف و بگو و بخند بودند که اتوبوس تو یکی از ایستگاهها ایستاد.
خانمی چادری با چشم های نافذ از صندلیش بلند شد و خواست پیاده بشه. دستش رو گذاشت تو دست دختر چادری و با لحن عجیبی گفت: با این دوتا نگرد.
دختر چادری کمی جا خورد ولی بلافاصله جواب داد: مگه این دوتا چشونه، اونا هم مثل ما آدمن.
دوباره خانومه دست دختر رو با حرارات بیشتری فشار داد و گفت: آخه تو چادری هستی، با اینا فرق داری، اینا دختر خوبی نیستن.
این جمله رو گفت و پیاده شد.
دختر چادری که خیلی بهت زده بود، نشست روی صندلی و به فکر فرو رفت:
مگه این خانوم چقدر با این دوتا بوده که به خودش اجازه داده درموردشون قضاوت کنه؟
مگه یه دختر چادری نمیتونه دوست غیر چادری داشته باشه؟ یا برعکس، مگه نمیشه آدما با رنگهای مختلف کنار هم زندگی کنن؟
اصلا این خانوم چطور تونسته بوده در عرض چند دقیقه به باطن آدما پی ببره؟
چرا حس کرده اون مسئول نهی از منکر اتوبوسه؟
یا چرا بین این همه آدم فقط چشمش به دختره و دوستاش بوده؟
کجای اسلام گفتن با غیر خودت نگرد؟
کدوم امامی و پیامبری با کسی به خاطر ظاهرش قطع رابطه کرده؟ (البته اون موقع ها بیشتر بحث ها بر سر اسلام آوردن بوده ، ولی این بنده خداها که مسلمون هستن، چرا باید باهاشون قطع رابطه کرد)
مگه با کسی بودن به معنای همرنگ شدن با اون هست؟
شاید بعضی ها با آدما هستن که بتونن اونارو با رنگ ایمان و اسلام آشنا کنن.
شاید از همین آدم های متفاوت هم درس میگیرن برای اصلاح خودشون.
یا شایدم محرومن از بودن کنار همرنگ های خودشون.
اون میدونست که کار اشتباهی نکرده ولی نمیدونست چرا حرف اون خانوم خیلی ذهنش رو درگیر کرده بود.
اون از عزیزی شنیده بود که میگفت: "هیچ وقت در مورد آدما قضاوت نکنین، شما فقط بخشی از زندگیشون رو میبینید، چه معلوم شاید در ادامه ی زندگیشون تغییر کردن و بهتر از شما شدن، اونوقت برای قضاوت اشتباهتون در قیامت جوابی نخواهید داشت. آدما هرچی باشن در خلقت همنوع شمان، و برادر دینیتون محسوب میشن، هرچی باشن، ته ته ته دلشون به خدایی اعتقاد دارن که ماها اعتقاد داریم و شاید همین اعتقادشون روزی به دردشون بخوره و نجاتشون بده، و همین قضاوت بیجا و نادرست شما روزی پاگیرتون بشه و تا ته دوزخ شمارو پایین بکشه.آدما شاید کار خیری دارن که شما ندارید و این کار خیر دستگیرشون میشه روزی و شاید عاقبتی بهتر از شما داشته باشن."
اون عزیز میگفت: "مسلمون بودن فقط رعایت ظاهر اسلام نیست و باید یه مومنِ مسلمون با ریز و درشت های دینش هم آشنا باشه، تا بتونه بعد از خودسازی، به فکر ساختن دیگران باشه. این از عیب های نفس ماست که دیگران رو بدتر از خودمون بدونیم و خودمون رو یک مسلمون کامل تلقی کنیم، از عیب های نفس ماست که به خودمون اجازه ی قضاوت درمورد آدم هایی بدیم که فقط چند دقیقه یا چند روز باهاشون بودیم."
دختر چادری مدام این حرف ها رو در ذهنش مرور میکرد و افسوس میخورد که ایکاش ایستگاهی برای پیاده شدن نبود، تا می تونست این حرف ها رو به گوش خانوم چادری برسونه.
حرکت اتوبوس رفته رفته کندتر میشد، و درِ بزرگِ سفید رنگی از دور به چشم میخورد، مقصد همون جا بود.
اتوبوس ایستاد و درها باز شد.
دختر با لبخندی بر لبانش دست دوستانش رو گرفت و هرسه از اتوبوس پیاده شدند.
1.اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى گمانها بپرهيزيد, زيرا پاره اى از گمانها گناه است و
در كـارهاى پنهانى يكديگر جستجو مكنيد و از همديگر غيبت ننماييد آيا كسى از شما دوست دارد
كـه گـوشت برادر مرده خود را بخورد؟ اين كار را خوش نداريد از خدا بترسيد, همانا خداوند توبه
پذير و مهربان است. (الحجرات 12)
2.امام رضا(علیه السلام):
عقل شخص مسلمـان تمـام نیست، مگر ایـن که ده خصلت را دارا بـاشـد: از او امید خیر باشد. از بدى او در امان باشند. خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد. خیر بسیار خود را اندک شمارد. هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود. در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد. خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد. گمنـامـى را از پـرنـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
سپس فـرمـود: اما دهمى ! و چیست دهمى ؟ فـرمـود: احـدى را ننگـرد جز ایـن که بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیزکـارتـــر است.