پست ثابت

بسم الله الرحمن الرحیم

  الا بذکر الله تطمئن القلوب

سوره الرعد،28

(بزرگی میفرمود:وقتی آیه میگه تنها با یاد خدا دلها آرام میگیره، منظورش اینه که هیچ چیز دیگه ای نیس که بهت آرامش بده، و فقط باید تو "یاد خدا" دنبال آرامش باشی)

یاد خدا هم تنها ذکر زبانی نیست,که توجه قلبی و عملی رو شامل میشه.

من نمیدونم تو این دنیای پرتلاطم و توفانی،کجا دنبال آرامش میگردیم که غافل شدیم از آرام دل ها؟؟؟

که اوست که نازل کرد آرامش را بر دل های مومنین


و اينك ....

پي برده ام:

خواندن حرف هاي من، نه نفعي براي دنياي مردم دارد نه آخرتشان....

نه چيزي از غم هاي آنان ميكاهد نه از رنج هاي من...

نه شادماني آنان را در پيش دارد ، نه خوشحالي من...

خيلي زمان ميخواهد تا يك انسان لايق سخن گفتن شود...

خيلي.......

...

تمام باورم را به پايت ريختم...

تازه فهميدم تنها چيزي كه نبايد باورش ميكردم، " باورم" بود....

 

توجه

آدرس وبلاگي در مورد خاطرات شهدا

http://shohadatbzmed.blogfa.com/

بعد از مدت ها.......

اينجا كه سر ميزنم...

تمام داغ هاي دلم تازه ميشوند...

چه راه پر فراز و نشيبي دارد اين زندگي......

و چه فرصت هايي كه از دست ميدهد اين بشر.....

شهریار

دیگران را اگر از ما خـبری نیست چه باک


نازنینا ، تو چــرا بی خبر از ما شده ای ؟

 

 

 

ما نیز......

گفتی که به دل شکستگان نزدیکی.....

با دوست بگویید چرا.....؟؟؟

هرکس به طریقی.......

اما ....

دوست.....

به هر طریق ممکن ........!!!!!!

 

 

أنــــالـحــقّ

 

سفید است و هزار رنگ.....

 

 

 

  • "اینها" سفیدند و "سفید" اینهاست.
  • و هیچ کدام سفید نیستند و سفید اینهاست.
  • "نه" اینها سفیدند، "نه" سفید اینهاست.

 

                 *

                     *

                           *

 

  • " مــا"  اوییم و "او"  ما  .
  • ما او نیستیم و او "ما"ست .
  •   "نه" ما اوییم "نه" او ما .

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

من الغریب الی الحبیب....

 

آقاجان!

"زلیخا" برای رسیدن به "یوسفش"، از خویشتن گذشت و سپس "بینایِ وصال" شد....

شاید رمز نابیناییمان همین باشد...

"ما هنوز اسیرِ خویشتنِ خویشیم"

"بینا" که شدیم خواهیم فهمید که شما با ما "بودید" و ما نشناخته بودیم....

 

 

 

 

 

 

 

میدانم که دلهای نابینایان را دعا میکنید آقاجان...

....

«وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُواْ هَذَا الْقُرْءَانَ مَهْجُوراً» (فرقان30)
پیامبر (در روز قیامت از روی شکایت) می گوید: پروردگارا! قوم من این قرآن را رها کردند.

 

فیس بوکمان سر جایش ...
بوکِ دیگری مشتاقانه منتظرمان است...

 

 

* امام رضا علیه السلام فرمود: دلیل آن که در نماز، قرآن می خوانیم آن است که قرآن از مهجوریّت خارج شود. (تفسیر نورالثقلین)
* در روایات آمده است: هر روز پنجاه آیه از قرآن را بخوانید و هدفتان رسیدن به آخر سوره نباشد، آرام بخوانید و دل خود را با تلاوت قرآن تکان دهید و هرگاه فتنه ها همچون شب تاریک به شما هجوم آوردند، به قرآن پناه برید. (تفسیر نورالثقلین)

 

 

برای دوست فلسطینی ام....

 

صبور باش رفیق...

با تمام این سختی ها،  بــــــــــاز "تـــــــــــــو" پیـــــروزی.

 

ألا إنّ حزب الله هم الغالبون

یا صاحب الزمان...

روزی آیت الله مجتهدی تهرانی در نجف اشرف پس از اقامه نماز دیدند که پشت سرشان آیت الله مدنی هستند ودارند گریه میکنند و شانه هایشان از شدت گریه تکان می خورد، ایشان جلو رفتند و عرض کردند:

اتفاقی افتاده است که اینگونه گریه میکنید؟

آیت الله مدنی هم فرمودند یک لحظه امام زمان علیه السلام را دیدم  که به پشت سر من اشاره نمود وو فرمودند:

آقای مدنی!تماشا کن شیعیان من بعد از نماز سریع می روند دنبال کارشان و هیچ کدام برای فرج من دعا نمی کنند

انگار نه انگار که امام زمانشان غائب است...

 

                                                                                               برگرفته از کتاب مهربانتر از مادر


از وبلاگ (یا رئوف) گلچین شده.

...

چقدر شیرین میخندی.....

آآآه

إرحم مَن رأس مالِهِ الرَجاء و سلاحُهُ البُکاء......


خدایا....
رحم کن برکسی که تنها داراییش "امیده" و سلاحش "گریه".......




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرازی از دعای کمیل

...

قلم که به دست میگیرم، تازه میفهمم چه حرف هایی که نمی شود نوشت....

امیدِ غریبانِ تنها، کجایی؟؟؟



روزها و شب ها یکی یکی سپری میشوند....
اما......
همچنان....
تو از نظرها "غایبی" و ما از یادِ تو، "غافل".....
نمیدانم ...
نمیدانم کی به پایان خواهند رسید این "هر دو"....

حبیبِ من!
علتِ غریبی را که جویا میشوم ، به روزهای بدونِ تو میرسم...
علتِ تنهایی و درد را که جویا میشوم به دل های بدونِ یادِ تو میرسم...
علت این همه آشوب و غوغای دنیا را که جویا میشوم، به حکومتِ بدونِ فرمانرواییِ تو میرسم...
.
.
.
همه ی رنج هایمان از این است که "تو" را نداریم، که "تو" را به فراموشی سپرده ایم...که "تو" را جویا نیستیم...
.....
نمیدانم...
 نمیدانم کدامین صبح طلوع خواهی کرد؟
و کدامین صبح غروب میکند این همه "درد"
نمیدانم کجا باید جویای تو باشم....؟
کجا........؟
نمیدانم.....!!!

إلی متی أحارُ فیک یامولای..؟




ناکجا...

 

بغضی عمیق میان خنده های بلندش جا خوش کرده....

انگار خودش هم نمی داند متعلق به کدامین سرزمین دورافتاده است...!!!

باید همچنان بخندد.....

بغض نوشت

نفسم دارد بند می آید.....

دیگر تاب دیدن نگاهش را ندارم...

وااااای خدای من!!!

هنوز هم نمیدانم این نعمتت را چگونه تاب بیاورم...؟؟؟!!!!!

هنوز هم حیرانم...

حیران در کسی که حس میکنم برای یادآوری من به خودم آمده است....

دلم میخواهد زار زار گریه کنم......

یا أبتاه....

بعد از رفتن تو ، تازه شروع شد تمام مصیبت های ما....

یا أبتاه....

أجاب ربٌا دَعاه...

یا رسول الله

پاییزی ام...بی تو


این روزها

شبیه برگ های خشکیده ی پاییزی شده ام....

سرگردان .....

بی پناه...

حیران...


بی تو برگی زردم

به هوای تو میگردم...

که مگر بیفتم در پایت.....



رویای من تویی..


آنقدر رویای شیرین دارم که گاهی یادم میرود تلخیِ واقعیتِ با تو نبودن را........

و لله اسماء الحسنی

 

با همین یک نام میتوان به همه چیز رسید...

میتوان تا عرش سیر کرد....

میتوان بی باده مست شد....

میتوان فارغ از هست شد....

حسین سفینه ی نجات است....


وَ لِلّهِ الْأَسْمآءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها

(اعراف 180)

(و نامهای نیکو ازآن خداوند است.

پس او را با آن نام ها بخوانید)

 

 

ایستگاه!!!

سوار اتوبوس شده بودند.

سه تا دوست با رنگ های مختلف، یکیشون چادری بود، دوتای دیگه کمی ظاهرشون فرق میکرد با اولی.

مشغول حرف و بگو و بخند بودند که اتوبوس تو یکی از ایستگاهها ایستاد.

خانمی چادری با چشم های نافذ از صندلیش بلند شد و خواست پیاده بشه. دستش رو گذاشت تو دست دختر چادری و با لحن عجیبی گفت: با این دوتا نگرد.

دختر چادری کمی جا خورد ولی بلافاصله جواب داد: مگه این دوتا چشونه، اونا هم مثل ما آدمن.

دوباره خانومه دست دختر رو با حرارات بیشتری فشار داد و گفت: آخه تو چادری هستی، با اینا فرق داری، اینا دختر خوبی نیستن.

این جمله رو گفت و پیاده شد.

دختر چادری که خیلی بهت زده بود، نشست روی صندلی و به فکر فرو رفت:

مگه این خانوم چقدر با این دوتا بوده که به خودش اجازه داده درموردشون قضاوت کنه؟

مگه یه دختر چادری نمیتونه دوست غیر چادری داشته باشه؟ یا برعکس، مگه نمیشه آدما با رنگهای مختلف کنار هم زندگی کنن؟

اصلا این خانوم چطور تونسته بوده در عرض چند دقیقه به باطن آدما پی ببره؟

چرا حس کرده اون مسئول نهی از منکر اتوبوسه؟

یا چرا بین این همه آدم فقط چشمش به دختره و دوستاش بوده؟

کجای اسلام گفتن با غیر خودت نگرد؟

کدوم امامی و پیامبری با کسی به خاطر ظاهرش قطع رابطه کرده؟ (البته اون موقع ها بیشتر بحث ها بر سر اسلام آوردن بوده ، ولی این بنده خداها که مسلمون هستن، چرا باید باهاشون قطع رابطه کرد)

مگه با کسی بودن به معنای همرنگ شدن با اون هست؟

شاید بعضی ها با آدما هستن که بتونن اونارو  با رنگ ایمان و اسلام آشنا کنن.

شاید از همین آدم های متفاوت هم درس میگیرن برای اصلاح خودشون.

یا شایدم  محرومن از بودن کنار همرنگ های خودشون.


اون میدونست که کار اشتباهی نکرده ولی نمیدونست چرا حرف اون خانوم خیلی ذهنش رو درگیر کرده بود.

اون از عزیزی شنیده بود که میگفت: "هیچ وقت در مورد آدما قضاوت نکنین، شما فقط بخشی از زندگیشون رو میبینید، چه معلوم شاید در ادامه ی زندگیشون تغییر کردن و بهتر از شما شدن، اونوقت برای قضاوت اشتباهتون  در قیامت جوابی نخواهید داشت. آدما هرچی باشن در خلقت همنوع شمان، و برادر دینیتون محسوب میشن، هرچی باشن، ته ته ته دلشون به خدایی اعتقاد دارن که ماها اعتقاد داریم و شاید همین اعتقادشون روزی به دردشون بخوره و نجاتشون بده، و همین قضاوت بیجا و نادرست شما روزی پاگیرتون بشه و تا ته دوزخ شمارو پایین بکشه.آدما شاید کار خیری دارن که شما ندارید و این کار خیر دستگیرشون میشه روزی و شاید عاقبتی بهتر از شما داشته باشن."

اون عزیز میگفت: "مسلمون بودن فقط رعایت ظاهر اسلام نیست و باید یه مومنِ مسلمون با ریز و درشت های دینش هم آشنا باشه، تا بتونه بعد از خودسازی، به فکر ساختن دیگران باشه. این از عیب های نفس ماست که دیگران رو بدتر از خودمون بدونیم و خودمون رو یک مسلمون کامل تلقی کنیم، از  عیب های نفس ماست که به خودمون اجازه ی قضاوت درمورد آدم هایی بدیم که فقط چند دقیقه یا چند روز باهاشون بودیم."

دختر چادری مدام این حرف ها رو در ذهنش مرور میکرد و افسوس میخورد که ایکاش ایستگاهی برای پیاده شدن نبود، تا می تونست این حرف ها رو به گوش خانوم چادری برسونه.

حرکت اتوبوس رفته رفته کندتر میشد، و درِ بزرگِ سفید رنگی از دور به چشم میخورد، مقصد همون جا بود.

اتوبوس ایستاد و درها باز شد.

دختر با لبخندی بر لبانش دست دوستانش رو گرفت و هرسه از اتوبوس پیاده شدند.


1.اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى گمانها بپرهيزيد, زيرا پاره اى از گمانها گناه است و در كـارهاى پنهانى يكديگر جستجو مكنيد و از همديگر غيبت ننماييد آيا كسى از شما دوست دارد كـه گـوشت برادر مرده خود را بخورد؟ اين كار را خوش نداريد از خدا بترسيد, همانا خداوند توبه پذير و مهربان است. (الحجرات 12)

2.امام رضا(علیه السلام):

عقل شخص مسلمـان تمـام نیست، مگر ایـن که ده خصلت را دارا بـاشـد: از او امید خیر باشد. از بدى او در امان باشند. خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد. خیر بسیار خود را اندک شمارد. هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود. در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.  فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد. خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد. گمنـامـى را از پـرنـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.

سپس فـرمـود: اما دهمى ! و چیست دهمى ؟  فـرمـود: احـدى را ننگـرد جز ایـن که بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیزکـارتـــر است.

هوای کوی دلبر


امروز بیشتر از همیشه دلم هوایی شده برای نفس کشیدن در حریمِ حرمت

ای رئوفی که از شرط های توحیدی  و مایه ی امان. [1]

ما را هم از آنهایی بخواه که در حصار محکم خدایت هستند.

میلادت مبارک آقای خوبی ها




قال الرضا علیه السلام:

[1].  کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی، بشرطها و شروطها و انا من شروطها

کلمه «لا اله الا الله» حصار محکم من است هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل شود، از عذاب من در امان است و امّا به شرطی و شروطی که من از شروطش هستم.



يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا



اگه کلید خونه رو گم کرده باشیم و پشت در مونده باشیم، اولین راه حلی که به نظرمون میرسه، رجوع به کلیدساز هست.

چرا؟ چون مطمئنیم اون حتما میتونه قفل در رو باز کنه و مشکل مارو حل کنه.

اگه به اندازه ی همین کلیدسازه به خدا ایمان داشتیم، دیگه مشکلی نداشتیم.



وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ

 أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ؛

( طلاق 2 و 3)

و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی دهد؛ و هر کس بر خدا توکل کند، خدا کفایت امرش را میکند. خداوند فرمان خود را به انجام میرساند و خدا برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است.

 


کدام نتیجه؟؟؟

خیلی ها از آن چیزی که نشان میدهند، کمی آنطرف ترند...

خیلی ها هم هزاران فرسنگ فاصله دارند  با آن چیزی که نشان می دهند...

یعنی هر دو نقاب به چهره کشیده اند.

یکی  "تواضع" و یکی "ریا"

این نقاب نتیجه اش "پیشرفت روزافزون" است و نتیجه ی دیگری، "ماندن و درجا زدن".

انسان؟؟؟!!!


جنگ این ها بر سر غذاست :






جنگ این ها برای قدرت:






این ها میجنگند تا نمیرند:




این ها برای حفظ خانه و قلمرو گل آویز شده اند:







و این ها هم میجنگند برای جفت گیری و بقای نسل
:




.
.
.
جنگ "ما" برای چیست؟؟؟
 شکم؟ مقام؟ زندگی؟ شهوت؟
درست مثل همین حیوان ها؟؟!!
پس چرا به ما می گویند "انسان" ؟!!!
چرا؟؟؟!!!



ما برای چه اینجاییم؟
برای جنگ؟
(
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ )
و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.

این منم!

این منم      


و این دنیایی که سخت دست به گریبانش شده ام و تمام آرزوهایم را حریصانه از او میخواهم.


نمیدانم آیا فرصت کافی هست برای رسیدن به همه ی آرزوهایم، یا اجل سایه به سایه تعقیبم میکند تا نفسم را در مشت بگیرد و کار را تمام کند؟

نمیدانم....

منم و دنیا و آرزوها، یا منم و سایه ی مرگ و رسالت انسانی ام؟!

نمیدانم.

هر روز دست اجل در پی کسیست...


نکند نفر بعدی من باشم و هنوز تکلیف خویش را در دنیا ندانم!

نکند...

نکند این فرصت آخرم باشد...

واااااای، چه فاجعه ای می شود...اگر...

اگر از گروهی باشم که سربه زیر میگویند: (پروردگارا اكنون عذاب را به چشم دیدیم و به گوش شنیدیم. ما را به دنیا بازگردان تا كار شایسته كنیم كه هم اكنون به چشم یقین مشاهده كردیم)(1)

و چه بدتر که تو اینگونه جوابم دهی: (این خواهش دیگر سودی ندارد و به دنیا باز نخواهی گشت)

وااای اگر بخواهی به خاطر نسیان دنیایم، مرا در عقبی به فراموشی بسپاری (فاليوم ننساهم كما نسوا لقاءَ يومهم هذا)(اعراف51)

این منم...

و سایه ی مرگ همواره همراهی ام میکند...

خدایا!

اگر به دادم نرسی، وااای که چه قیامتی برپا میشود برایم در همین دنیا.....



(1) : و لو تری إذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربّهم ربّنا أبصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صلحاً إنّا موقنون(سجده12)